ذبيح الله صفا

992

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ز كينش گرم گشت و گفت كاين كيست * كه با مهرش ميسّر شد چنين زيست من آن شاهم كه از تيغم چكد خون * نهاده زين براين يكران شبگون نهفته در نقاب آسمانى * عذار لاله رنگ ارغوانى وطن در عالم علوى گزيده * اميد از خطّهء سفلى بريده كسى در من نيارد ديدن از دور * كه دارم دور باشى روشن از نور كسم هرگز بشب جايى نديدست * فلك چون من هم‌آوايى نديدست هنوز اى ذره از طعنه نخستم * ز تعنيف بدانديشان برستم ترا در حقّ من چون اين گمانست * ز مهر ار دم‌زنى لاف زبانست ( از : محبّت‌نامه ) بيچاره خسته‌يى كه ز دار الشّفاءِ دين * قاروره مىبرد بحكيمان ده‌نشين از راه و رنج و محنت و بيماريش چه غم * آن را كه خضر يار و مسيحا بود قرين بر لوح جان نوشته‌ام از گفتهء پدر * روز ازل كه تربت او باد عنبرين كاى طفل اگر بصحبت افتاده‌يى رسى * شوخى مكن به چشم حقارت در او مبين گر در جهان دلى ز تو خرّم نمىشود * بارى چنان مكن كه شود خاطرى حزين بر شير از آن شدند بزرگان دين سوار * كآهسته‌تر ز مور گذشتند بر زمين يارى جز از خدا نتوان خواستن عماد * يا مستعان عونك ايّاك نستعين * * غافل منشين اى دل كاينجا خطر جانست * تن خسته و لب تشنه ره دور و بيابانست خيمه زده‌ام جايى در راه غمش كآنجا * تا ديده زدم برهم سيل آمد و طوفانست اين خطّه كه از مينو بردى بنزاهت‌گو * بىنور حضور او دلگير چو زندانست در حلقهء سودايى افتاد دلم كآنجا * بازار ادب كاسد نرخ هنر ارزانست شوريده دلم هرشب از باد سحر پرسد * احوال سر زلفش ، گويد كه پريشانست از دولت وصل او بس بقعه كه آبادان * وز محنت هجر او بس خانه كه ويرانست